دلم خیلی براتون تنگ شده مامان گلم بابای عزیزم وخواهرای خلم البته بجز خواهره عزیزم مرضیه.داداشی گلمم محمد
وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا می زارم
اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته می شه
اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمی شه
می دونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمی شه
امروز ۲/۱۲/۱۳۸۶- پنج شنبه -تبریز
اگه خدا بخواد پانزدهم برمی گردم تهران.دلم برای همه تنگ شده.
برای پدر مادرم خواهرام برادرم و م... .
داره کم کم عید هم می رسه.خیلی خوشحالم که از تبریز برای یک ماه راحت می شم.
دارم می رم ترم دو
رشته ی کامپیوتر دانشگاه الزهرای تبریز (اینو برای یکی از دوستان گذاشتم چون پرسیده بود دانشگاه کجا می رم.)
می دونم مطلبم ربطی به عکسم نداره.عکسو از یکی از وبلاگ ها قرض گرفتم
خیلی عکس جالبیه خودم می دونم
سه شنبه16/11/1386ساعت12
یک شنبه ساعت 10 رسیدم تهران.امتحان های ترم یکم رو دادم.
خیلی سخت بود.مخصوصا امتحان سیستم عاملم با اقای محمدی.
شاید از 30 نمره 10 بگیرم.البته بیشتر بچه ها این درس رو پاس
نمی کنند.از شانس بد من تو راهرو افتادم و کسی جلوی من نشسته
بود.روی صندلیم نادعلی گذاشته بودم.مراقبمون هم استادمون بود.
هر وقت می بینمش بهم استرس وارد می شه.اومد پیشم و ناد علی رو دید
بهم گفت خانم سجادی مثلا می خوای بگی که خیلی....من خندم گرفت و
گفتم اره دیگه استاد خودتون که دارید می بینید.دو سه تا سوال تونستم جواب
بدم.بیکار بودم و اطراف رو دید می زدم که شاید معجزه ای شه که چشمم
به استاد افتاد که داشت منو نگاه می کرد و می خندید.زود برگمو دادم و
اومدم بیرون.به استادم گفتم که کاشکی می مردم ولی این روز هیچ وقت
نمی رسید.
از تکرار بیهوده ی روزها
از گذشت زمان
از زندگی
از انتظار
از عین شین قاف
از خودم...
دیگر به خاطر تو و به یاد تو
نفس نمی کشم.
از تکرار بیهوده ی واژه ها
از تو
بیزارم
من از
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
واز تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

قلبم مال تو
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...
سلام به همه ی دوستای عزیزم
من الان تبریزم.۴دی بر می گردم به وطن
الان در گیر پروژه های برنامه نویسیم هستم.
دو تا پروژه دارم و هیچ کدومشونو انجام ندادم.
استاد سیستم عاملمون اقای ؟؟؟؟؟.
یه سوالای چرت وپرتی می پرسه که ادم به عقلش شک می کنه.
خانم سجادی خوبی؟
تهران خوش گذشت؟
کی تهران بودی؟
سهم من از بودن با تو
فقط انتظار بود و بس
اگر پایان این انتظار
رسیدن به توست
انقدر منتظر می مانم
تا برگردی مهربان من